![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
ّهر وقت خواستی ببینی که کسی دوست داره
تو چشماش زل بزن تا عشقتو تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته و دوستت داره اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که تمام زندگیش هستی اگه سرشو انداخت پایین .خندید و حرفو عوض کرد اصلا دوست نداره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:48 توسط ALI-Amini |
|
|
افسوس که غصه ناتوان ساخت مرابر بستر ناتوانی انداخت مرا امروز چنان شدم که بر بالینم صد بار اجل آمدونشناخت مرا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:46 توسط ALI-Amini |
|
|
وفا کردم و جز جفا ندیدم ----- از دست اون من چه ها کشیدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:45 توسط ALI-Amini |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:41 توسط ALI-Amini |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:39 توسط ALI-Amini |
|
|
عشق از دوستی پرسید فرق من و تو چیست؟ دوست گفت : من دیگران رابا سلامی آشنا کنم تو با نگاه من آنان رابا دروغ میکنم توبامرگ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:36 توسط ALI-Amini |
|
|
به گل گفتم عشق چیست ؟ گفت از من خشبوتراست به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت ازمن زیباتر است به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت از من سوزان تر است به عشق گفتم آخر توچیستی؟ گفت من نگاهیی بیش نیستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:34 توسط ALI-Amini |
|
|
با عشق زمان فراموش میشود بازمان عشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:32 توسط ALI-Amini |
|
|
بهترینم تو بمان من میروم...تو بمان من میروم این بار من کوچ می کنم تا هوای رفتن نکنی... میروم تا فردایت را به حضور امروز نبازی... من میروم اماتورابه باران سوگند آن زمان که نیازینت دورشد ازنگاهتل آن زمان که باران را بار دیدن گرفت من را به یاد آور تها همین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:30 توسط ALI-Amini |
|
|
نگاهم کرد درنگاهش خندیدم نگاش کردم نگاهم کرد در نگاهش هزار نغمه صدا خواندم نگاهم کرد پنداشتم که دوستم دارد به دنبالش رفتم نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد فقط نگاهم کرد..!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:24 توسط ALI-Amini |
|
|
خواستم ........ زندگی کنم راهم را بستند شعر بگویم گفتند عارفانه است راست بگویم گفتند دروغ است گریه کنم گفتند کودکانه است عاشق شدم گفتند گناه است ستایش کنم گفتند فراغت است و حالا سکوت کردم میگویند عاشق است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:23 توسط ALI-Amini |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:22 توسط ALI-Amini |
|
|
دختری به پسر گفت آیا او قشنگم پسر گفت نه پرسیددوست داره تا ابدبا اون باشه پسرگفت نه پرسید اگه اون بمیره گریه میکنی پسرگفت نه دختر در حالی که چشماش پر اشک بود خواست بره پسر بازوشو گرفت نگاهش کرد گفت تو قشنگ نیستی بلکه زیبای من دوست ندارم تا ابدبا توباشم من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم اگه تو بیمیری من گریه نمیکنم منم میمیرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:20 توسط ALI-Amini |
|
|
شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...
بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .
ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و ...
قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .
به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟
364 روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه 24 ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .
بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت..ادامه داستان بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:16 توسط ALI-Amini |
|
|
گفت میدونی رفاقت چه قدر به حماقت نزدیکه گفتم به صداقت چطور گفت اونم نوعی حماقته گفتم حاضرم رفاقتو با همه حماقتم بخرم اگه یه جو صداقت توش باشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:15 توسط ALI-Amini |
|
|
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بیایی از من اثری نیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:12 توسط ALI-Amini |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:8 توسط ALI-Amini |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1384ساعت 14:57 توسط ALI-Amini |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده:علی امینی
|
| نوشته های پیشین |
|
84/11/22 - 84/11/30 |
| پیوندها |
|
چت |
|
RSS
|